خودم بودم

من هرگز نخواستم که از عشق ، افسانه یی بیافرینم .
باور کن .
من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم...
کودکانه و ساده و روستایی ؛
نادر ابراهیمی

ولیکن آفتابی یا مه تابان؟ نمیدانم*

من کدام نیمه ام
نیمی که به سوی تو می دود
نیمی که از تو میگریزد
غارت کردی مرا از خودم!
*عنوان از عراقی

در اندرون من خسته دل ندانم کیست*

گفت منم صبح میام همراهت؛ تا بالا برسیم وقت داریم حرف بزنیم

گفتم نه! من میرم یه چند ساعت دور باشم ار همه که حرف نزنم و نشنوم!

گفت باشه ؛ میریم چند ساعت با هم سکوت میکنیم. قبول؟

*عنوان از حافظ

ظلمت نفسی فاغفرلی*

سر فرصت می نشینی و سر رشته ی همه چاله ها و چاه هایی که در آن افتادی پیدا میکنی.

آخرش به خودت میرسی؛ می بینی چقدر به خودت بد کردی و چقدر بدهکاری

و روزی که بخواهی بدهی ات را از خودت وصول کنی...

*سوره قصص آیه 16

بهمنی بدون خون اما جاویدان

امروز روز سختی بود که بالاخره رسید.دکتر دنبال دلیل بود در چند سوال تو را پیدا کرد.
بعد در پرونده ی پزشکی ام نام و سن و شغل و تحصیلات تو را پرسید و نوشت.
الان دارم به پرونده خودم فکر میکنم که همش درباره توست.

کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد

خیره شده بودم به تابلویی گوشه بزرگراه؛ نوشته بود: صافکاری بدون رنگ

یادم آمد هزار جا خوانده ام خوب شدن با مثل روز اول شدن فرق دارد.

نوک تیز پیکان

آدم ها یکپارچه از زور شنیدن بیزارند

اما در عجبم که چرا زور گفتن را چنین رندانه خوش دارند.

ممنون که آمدی

نشسته بود آن سوی پذیرایی.من داشتم ظرف های شام را می شستم و زیر لب قربان صدقه اش می رفتم.
خواهرم آمد لبخند زد گفت اینا رو داری به کی میگی؟ خندید؛ فهمید.
گفت مگه قهر نیستین با هم؟گفتم قهرم ولی دلم براش تنگ شده؛ دوستش دارم :)

یادش به خیر کودکی

نشسته بود در مدح کودکی و بی خیالی و شادی آن دوران غزل سرایی میکرد ؛ گفت کاش هنوز هم ...

گفتم نه! من دلم نمیخواد به هیچ زمانی برگردم مخصوصا کودکی؛ بی خبری و ناتوانی و نیاز چه جذابیتی دارد که ستایش شود!

کودکی همانقدر صاحب احترم است که نوجوانی و جوانی و پیری...

دیو دو دل

انگار از دو سوی مخالف میکشند مرا و دیر نیست که بند بند تنم گسسته شود از هم .

دیوی شدم که شیشه ی عمرش را لب صخره ای گذاشته باد می وزد باران می بارد و در معرض شکستن است.