۶۲ مطلب در آبان ۱۳۹۸ ثبت شده است

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست*

حفظ ایمان آسون نیست.

رندی میخواد

بلا رو تاب آوردن 

خدایا لطفا خودت رو از ما نگیر

باقی سختیها قابل تحمل هستن.

هزار سختی اگر برمن آید آسان است

که دوستی و ارادت هزارچندان است

لطفا ما رو در زمره ی اونها قرار بده که از تو به غیر از تو ندارند تمنا.

بهشت ارزانی اهلش. 

کوچولوی من؛ بزرگ شدن درد داره*

دخترکوچولوی من امشب تماس گرفت اعتراف کنه.

گفت خانوم اگر عشق نیست چی هست که هروقت به یادشم یا کنارشم دوست دارم سیگار بکشم. 

یه صدای بلند از درون فاطمه به دانش آموز 17 ساله ش میخواست بگه آخه کوچولو؛ تو از زندگی چی میدونی؛ کی از عشق برای شما امامزاده ساخته؟ 

دخترکم، بزرگ میشی و میفهمی عشق چندان هم اتفاق مهمی نیست.

تو را ببوس که لبهایت هنوز طعم عسل دارد*

گفت از تنهایی نمی ترسی؟

گفتم احساس تنهایی نمیکنم. ولی جمع گاهی خسته م میکنه و نیاز دارم بخزم در خودم تا سکوت بهم آرامش بده.

مامان و مریم و منصوره دوشادوش هم ده سال تلاش کردن کمکم کنن از رستوران و سینما و کنسرت و سفر و خرید به تنهایی _و بدون حضور دیگران هم_ لذت ببرم.

اونچه به زحمت آموختم نقطه قوت بزرگی شده که آغوش آرامش بخش من هست.

خوبترینم...نفس بکش

صدا و نفست بخاطر آلودگی هوا گرفته 

تو مادرمی پدرمی خواهرمی برادرمی عشقمی همسرمی فرزندمی دوستمی

تو واسه من یه جمعیتی

مراقب سلامتیت باش. 

برو به هرکی پرسید ازت بگو خدامی*

 

صفر تا صد

همه فکر میکنن من خوش شانسم

همه روزهای سختِ من رو نمی بینن.

همه از هیچی خبر ندارن.

تو انگیزه ی صبح های منی برای بیدار شدن از خواب شبانه

یادته میگفتی سیگار رو اندازه من دوست داری؟

امروز که اومدی دیدم بوی سیگار میدی. بهت عطر زدم. برات کاپوچینو درست کردم و ازت خواهش کردم آدامس بجوی.

گفتی خانوم ببخشید که ناراحتتون کردم. گفتم تقصیر تو نیست که ناراحتم. تقصر خودمه. ناراحتم چون دوستت دارم.

یا ایتها النفس المطمئنه...*

بخش غمگین این روزهام مرگ مادر و پدرم نیست.

اینجاست که فکر میکنم بی ایمان هم میشه زندگی کرد و این یعنی به سطح نازلی از زندگی راضی شدم.

آدمها بدون ایمان مترسک های مزرعه ی جهان هستن و من هم.

رقص پا

امروز دانش آموزهای مدرسه رو بردیم اردو. یکی از بچه های کلاس پنجم مسیر برگشت کلی تلاش کرد ظرائف رقص ترکی رو بهم یاد بده ؛ از پشت پا هم شروع کرد. گفت خانوم سخته ولی به زحمتش می ارزه.

آخرش پرسید خانوم شما اصلا رقص بلدی؟ لبخند زدم. گفت نمیشه رقص بلد نباشه؛ حتما شاید چون ناظممون هستید نمیتونید با ما برقصید. کل اتوبوس خندیدن.

پناه بر خدا از جهالت

اونهایی که میگن مردها همه مغزشون درگیر مسائل جنسی هست تشریف بیارن من به یکسری خانوم معرفیشون کنم که با پس و پیش کردن هر حرف و فعلی یک جمله معنی دار ناجور تولید میکنن که ازش لذت ببرن! 

خونمون گفت آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا*

دیر برگشته بودم خونه؛ خیلی زیاد.

رسیدم خونه و مامان هیچی نگفت. بابا هم. آخر شب که چای قبل از خواب رو با مامان میخوردیم گفتم مامان مهم نبود براتون دیر اومدم؟ نه تذکری نه اعتراضی. گفت آدمی که خونه ش رو دوست داره آسمون رو به زمین میدوزه کارهای واجبش رو زودتر تموم کنه برسه خونه. به زور نمیشه بهت بگم دوستت داریم خونه ت رو دوست داشته باش. بچه که نیستی. گفتم مامان من خونمون رو دوست دارم. گفت دوست داشتن یعنی وقت گذاشتن. آدمی که دیر میاد وقت نداره که کسی و چیزی رو دوست داشته باشه. گریه کردم و بلند شدم برم اتاقم بخوابم اما مامان گفت بشین. یه چای دیگه باهم بخوریم. انگار بی مهریم رو بخشید.

چند شب پیش دیر برگشتم خانه. یادم اومد هنوز خونمون رو دوست دارم و کلید اگر دیر در قفل بچرخه؛ قفل خونه میفهمه برگشتت به اجبار هست و دیگه خونه مشتاق دیدارت نیست. دیگه خونه برات آغوش نیست؛ فقط دیوار و در و پنجره و چهارتا وسیله ست.

خونه جان؛ منو ببخش که یادم رفت منتظرم هستی.