۵۳ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

شبِ زلزله

سه ساعت در صف پمپ بنزین بودم وقتی نوبتم شد که بنزین جایگاه تمام شده بود.اولین بار بود که در چنین صفی عزیزانم را می بوسیدم. ترس از مرگ آدمها را عوض میکند.

خدای شکر که این عمر جاودانی نیست*

چقدر مصرع آرامش بخشی هست. مخصوصا وقتی حس میکنم دنیا داره روحم رو رنده میکنه.
*عنوان از شهریار

با تو هستم هرکجا هستم*

همه روزهای کودکی عاشقت بودم.عاشق گرفتن دستهات و نوازش موهات.یک دهه اول زندگی من باشکوه ترین خانوم دنیای من بودی. بعدها وقتی دیدم دوست و دشمن را نمیشناسی و حواست نیست چی را کجا بگویی و بی دلیل خوشی های زندگیت را ناخوش میکنی دیگر به دوستت داشتنت افتخار نمیکردم؛ اما در دل هنوز هم...

هوا همون هواست

هشت یا نه سال پیش بود. هر وقت با هم حرف میزدیم نظر من این بود که زندگی فی النفسه با سختی عجین شده . اما رفیق جان میگفت تو هستی که سخت میگیری!

شنبه داشتیم حرف میزدیم.گفت چرا شرایط راه نفس برای آدم نمیذاره .جواب سوالش رو یک دهه پیش خودش داده بود.

نچسبندگی

هیچ وقت برای رسیدن به یک هدف منتظر همراهی هیچ کس نباش. زمان میگذره و هر بار بری جلوی آینه تصویر کسی رو می بینی که بهش بدهکاری. تنها برو. منم یه روز همین کارو کردم و تازه از اون روز زندگی شروع شد.

حالِ غنی شده

یه داستان کوتاه نوشته بودم؛ خواستم بخونه. هفته بعد گفت بردم کارگاه داستان نویسی استاد ایکس خوندم. هدفون گذاشتم و صدای تشویق و پیام حاضرین و استاد که برای فاطمه سروری غایب ضبط شده بود رو شنیدم؛ امروز یه شادی از اون جنس دویده بود روی صورتم.

دوشنبه های پرتقالی

پرسید تا حالا شده چیزی رو به من نگی یا نصفه بگی؟

موضوع بحث رو عوض کردم که جواب ندم. با اینکه بیش از همه منو بلد بود اما خیلی چیزها رو نمیگفتم چون اون هم مثل من انسان بود.جنسش از سرب و فولاد نبود.دل داشت .