شبِ آفتابگردان

امروز ساعت 4 عصر کاش میشد به پیک با سبد گل سفارش بدم بگم جای من امید ببوس در گوشش بگو خسته نباشی عزیزم. من میدونم امشب درست نمیخوابه...خواهر برادرها خیلی چیزها از هم میدونن که به هم نمیگن. 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد*

همه شبهای قبل که جای خوابم عوض شد و بد خوابیدم؛ همه شب هایی که از پنجره بیمارستان نیکان چشم میدوختم به بلوار ارتش که سپیده بزنه و صبح بشه و کنار مریم روزم رو شروع کنم.سخت گذشت؟ نه. دوباره فردا باید بریم...

تو علم جغرافیایی و من نقشه

پیامبرها در عصر ما اگر حضور داشتن فکر میکنم روانشناس بودن.

به وقت زرد ، به افق آفتاب

شما دعوتید به دیدن یک نمایشگاه عکس به آدرس فرهنگسرای ملل از سی مهر تا پنج آبان. 

عادت میکنیم؟

گفتم دلم برات تنگ شده .بیام ببینمت؟
گفت تا به دلتنگی عادت نکردی بیا .

شیرجه در کم عمق

آدمها لزوما قدرنشناس نیستن. شکل محبت کردن ما گاها صحیح نیست. مثل سیل نباریم؛ نم باران باشیم.

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار*

انقدر خودت رو خسته ی راه نکن که وقتی رسیدی بمیری.