یا بنشین یا آن آتش را بنشان*

صبح داشتم فکر میکردم شاید دیگه گریه نکنم؛ یا نتونم گریه کنم.

روزها گاهی دلم میخواد تماس بگیرم با خونه روی پیغامگیر حرف بزنم.

اذان که میگن تازه به چشم میاد چقدر نیستی

خوابش رو دیدم...تو خواب بهش گفتم بی معرفت کجا بی من!

امیدوارم همش خواب باشه و بیدار بشم ببینمش.

دلم برای کشیدن صدای ضاد والضالین نمازصبحت تنگ شده.

همه چی پیچیده به هم

با تمام خستگی خوابم نمی بره .

کار در محیط زنانه بسیار سخت هست به دلیل حواشی و روحِ حاکم بر فضا.

خیاط خونه یا مدرسه... تفاوتی نداره.

دکتر به روحیه ت غبطه میخورم که میتونی بین ما باشی و دیوونه نشی.

آقای بخارِ آب

پیغام داده بیا حرف بزنیم.

برم به خودش بگم ازش دلخورم؟ یا درکش کنم که چون مدیر هست یه حاهایی باید به رفتارهای مزخرفش حق داد؟ 

 

مهتابی

تو یه خدای دست یافتنی هستی برای من

جمعه شب که دستات به صورت تب دارم خورد...که هول هولکی ترین سوپ دنیا رو درست کردی. 

تو آخرین رشته اتصال من و مذهبی ... من تو رو خدای تو رو دوست دارم. تو رو خدا قاطی حرفهای دیگران نشو و خدای من بمون. گفتم هیچ کاری نکن. گفت پس به چه درد تو میخورم؟ گفتم: تو فقط باش همه ی دردهام درمون میشه. 

من به تو مومنم و ایمانم همه ی داراییم هست. به ایمانی که بهت دارم رحم کن و نگذار با خودم بگم به درد پرستیدن نمیخورد و درباره ش اشتباه کردم