یک بار دیگه

از یه جنگ چهل روزه برگشتم. چهل روز بخش مراقبت های ویژه در سکوت و سکون مطلق بودم و آفتاب رو ندیدم.

حالا زندگی رو از اول شروع کردم؛ تمرین کردم تا دوباره تونستم بایستم. سختی کشیدم تا تونستم فقط چند قدم راه برم.همه چیز از نو...

الان آرومی؟!

موهام رو بافتم که بیام ببینمت

ندیدمت

موهام ماههاست که هنوز بسته ست.

شبت آرام،الهی

روبه رو

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره روبه رو

شرح دهم غم تو را نکته به نکته موبه مو

گفت قدر من رو وقتی میدونی که ....

اون که اتفاق افتاد.ازت شرم میکنم.

....الا یک از هزاران*

از یه جایی به بعد انقدر از دست دادی که روال شده

که عادت میکنی

به درد کشیدن عادت میکنی و اندوه تو رو نمی کشه.

تعلق معلق

مهم ترین احساس جهان برای من ارامش هست و در کارم به ارامش برگشتم.

جای خوبی ایستادم.

رها و آرام.

آن گاه رهایی

لذت حمایت شدن

لذت مورد قدردانی واقع شدن

لذت تولد

لذت زیستن

به سوی آرام گرفتن در خود

داشت یادم می رفت با خودم چند چندم.

که کدوم سمت میخوام برم کدوم سمت هدف و مسیرم هست...

حواسم پرت شد به ادمها و فراموش کردم.

منطقه پرواز ممنوع

چشمهات خیلی زیباست.

از نگاهت سخت میشه چشم برداشت.

فصلِ رُستن

به دانه ای می ماندم که ترک خورده تا بروید...

بال درآوردم

هرچیزی که با فرکانس خودم و راه تازه و جریان تازه زندگیمهمخوانی نداره رو رها میکنم.

اشا