گفتگوناپذیر

بت پرستی آدمهای زمان جاهلیت رو میشه با همون نگاهی دید که مردچوپان به موسی میگفت میخواد موهای خدا رو شونه کنه.

اما میلشون به تغییر نکردن بود که از اونها آدمهای متحجری میساخت که قابل گفتگو نبودن.

جرئت

امروز داشتم با کوچولوهای کلاس اول و دوم و سوم عموزنجیرباف بازی میکردم که یکی از کلاس پنجمی ها از وسط بازی جرئت حقیقت اومد پیش من چشمهاش رو بست و گفت: خانوم سروری شما ازدواج کردین یا نه و اگر ازدواج نکردین چرا...

همه بچه ها یکباره سکوت کردن. گفتم تیم جرئت حقیقت همه برن دفترِ من. 

براشون کمی درباره حریم خصوصی توضیح دادم و اینکه قبل از پرسیدن هر سوالی فکر کنن ببینن جوابش به دردشون میخوره یا نه.

ویل للمطففین*

احساس آرامش میکنم.

نشد اما من همه ی تلاشم رو کردم و نشد.

این غمگینم نمیکنه؛ بهم آرامش میده.

کم فروشی نکردم. با تمام جانم؛ یکپارچه با احساسم تلاش کردم.

 

 

دیگه نمیترسم

توکل 

گاهی یعنی رها کردن و رها بودن 

توکل کردم و به اونچه که محقق بشه اعتراضی ندارم.

 

گاهی نامید میشم ازت با اینکه دوستت دارم

گله کردن و غر زدن کار احمقهاست

من یا امید دارم به تغییر و حرف میزنم

یا ناامیدم از فهم آدمها و سکوت میکنم

در هر دو حالتش میتونم آدمها رو دوست داشته باشم.

دل شده

فرشید تماس گرفت. پنج دقیقه که حرف زدیم گفت به کارت برس؛ گفتم دلم میخواد صدات رو بغل کنم. نمیدونم گفتم یا میخواستم بگم اما صداش بغل کردنی بود.

شنا در استخرِ خالی

گاهی به اعتراض میگه الان که نسبت به پدر و مادرت دچار نسیان شدی... و هیچ نمیگم در جوابش.

آدمها چی میدونن از ما؟ از فراموشی؟ از منویات ما.

بهتره بگذاریم در خیالات منطقی خودشون غوطه ور باشن.

لمسِ بویایی

بابابزرگم به موهام نگاه کرد و گفت جای دستهای دخترم رو هنوز روش می بینم...موهام رو توی دستش گرفت و گریه کرد.

من اغلب شبها روی کاناپه ولو بودم و سرم روی پای مامان بود کتاب میخوندم؛ اینستا چک میکردم و مامان هم یا قرآن و کتاب میخوند یا تلویزیون میدید یا سرگرم گوشیش بود . بعد از مامان دیگه روی کاناپه نخوابیدم جز یک شب که از چهلم بابا اومدیم و سرم روی پای سعید بود خوابیده بودم. تا دستش رو برد لای موهام از خواب پریدم چون بوی مامان لحظه ای مشامم رو پر کرد.

ای دل و جانم همه تو*

بالاخره که باید راه دلجویی کردن از تو رو پیدا کنم.هر چقدر هم که دلخوریت از من عمیق باشه و هرچقدر ادای بی خیالی رو دربیارم تو بخشی از منی. به من برگرد...سخت گیر نباش و راه رو برای آشتی باز بگذار. من رو برای خودت مرور کن؛ منی که برای سی سالگیت از غصه ی پیرشدنت ساعتها گریه کردم و برات نامه نوشتم... اصلا مهم نیست حق با کی هست. ببین قهر روش خوبی برای ادمی که خونواده ش تکه های جانش هستن نیست. من هنوز فاطمه ام؛ هنوز و همیشه اما عمر همیشگی نیست. چرا به دلتنگی بگذره؟

اگر نوشتن نبود مجنون میشدم

انگیزه های متعددی برای نوشتن وجود داره؛ من اگر بخوام شبها بخوابم باید حتما بنویسم. وگرنه داستانها ذهنم رو رها نمیکنن.