۳۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن*

میگه کسی هست که دوستش داشته باشی؟

به نظرم مسخره ترین سوالیه که میشه از یکی پرسید.

خیلی جدی میگم یکی نیست زیادن!

میگه فهمیدن اینکه عاشق کدومشونی سخت نیست ببین واسه کدومشون گریه ات میگیره!

بعد فکر میکنم بهتره شومینه رو راه بندازم واسه سرما بجای فکر کردن به عاشقی.

*مولانا جلال الدین

من او*

سهمی از روح من هست

که متعلق به اوست

*عنوان کتابی از رضا امیرخانی

سلام حضرت پاییز*

رعد و برق زد باران می بارد

 پارک از شدت بارش خالی میشد اما من و تو نشسته بودیم سرجایمان و

ساندویچ و سمبوسه ای که هر لحظه خیس تر میشد را بی اینکه باران حواسمان را پرت کند میخوردیم.

*عنوان از علیرضا بدیع

رابطه نزدیک سحر

اندکی صبر سحر نزدیک است

به شرطی که نیمه شب باشد 

نه اینکه تازه سحر را پشت سر گذاشته باشی

دنیای شعرها دنیای قابل اعتمادی نیست!

اجسام از آنچه در آینه می بینید به شما نزدیکترند

و آدم ها از چیزی که به نظر میرسد پیرتر و خسته ترند
مراقب کلمه ها و ضربه ای که به دیگران میزنی باش
شاید در آستانه ی فروپاشی باشد

صد بار اگر توبه شکستی بازآ*

خودت فتح باب کردی با این حرفها برای ما

که سیب شد جزو وعده های هرروزه

و ما هرروز ترکت میکردیم برای سیب خوردن در باغی که صاحبش بودی.

*عنوان از ابوسعید ابوالخیر

22 شهریور

3 و 14 دقیقه بامداد
نشست خوب فکر کرد 
چیزی که ارزش نگه داشتن ندارد حتما ارزش سوزاندن دارد
بعد سوخت
اما چیز تازه ای متولد نشد