comment

به یک دوست آدرس اینجا را دادم تا بخواند؛
خواند و گفت شبیه کدگذاری بود انگار نشانه گذاشتی طوری که خودت یادت بیاید.
فقط خودت میتونی بفهمی داستان چی بوده!

استاندارد

فهمیده ام هر چیز استانداری در هر موقعیتی کارامد نیست.
چه بسا نقصی که به فراخور شرایط راهگشا باشد.

سعدیا دور نیک نامی رفت*

حالا که نیستی دارم فکر میکنم از وقتی آمدی در دلم یک "تو"بود و اندکی "من" .
حالا این "من" لنگه کفشی شده که بی جفتش به کارم نمی آید؛ دیگر نمی آید!

لطفا گوسفند نباشیم*

دقیقا چون گوسفند نیستیم یک جایی به خودمان نهیب میزنیم و با حیرت از خودمان می پرسیم: تو واقعا به نظر چنین آدمهایی اهمیت میدادی؟! و این همون لحظه ست که باید بین جبر سقوط دسته جمعی به دره و شروع یک مسیر انفرادی یکی را انتخاب کنی.

هیچ

حس میکنم در همهمه ای از اصوات نامفهوم زندگی میکنیم و هر کس داره برای خودش این اصوات رو معنی میکنه؛ همه درست میگیم در عین حال که همه اشتباه میکنیم.

معضل

گفتگو بلد نیستم ؛ برای همدلی برای اعتراض برای همه ی مقاصدی که آدم در با دیگران بودن دنبال میکند...
گفتگو چیز دیگری بود که ما یادش نگرفته بودیم چون بلدش را نداشتیم.

وضعیت امن

چند سال پیش وقتی یکی به نظرم خیلی خوب بود کنارش احساس امنیت میکردم.

الان با گذشت زمان فهمیدم وقتی درباره یکی همه چی خوبه یه پنهانکاری و دروغ لونرفته داره و این یعنی خود ناامنی.

کوری*

یک وقتی فکر میکردم از آدم ها خسته ام
تازگی فهمیدم از جماعتی خسته ام که خود من هستند در کلام و فکر و رفتار.
آدم از درون خودش به کدام بیرون پناه ببرد که خطا نرفته باشد.
*عنوان نام کتابی از ژوزه ساراماگو

خودتی؟

همیشه تو جیبت مثل دسته کلیدت این سوال رو داشته باش و لمسش کن ؛

تو واقعا خودتی؟ تو این لحظه این لباس این کلمه این حال عاریه ست یا یه نسبت اصیل با کنه وجود تو داره؟

اندر دل من تویی نگارا*

امروز داشتم فکر میکردم بزرگترین حسرتم چی هست؟

دیدم خیلی دلم میخواد به خودم بیشتر راست بگم؛ خودمو دیگه درباره هیچی فریب ندم با خودم بازی های پیچیده نکنم.