قوانین شخصی

به خاطر هیچ احدالناسی قوانین شخصی تان را زیر پا نگذارید و ایمانتان را به قانون های خودتان از دست ندهید.

عزت نفستان را از هر کس دیگری دوست تر داشته باشید.

پنج ماه پاییز

پاییز در حیاط خانه ی ما از آخر مرداد شروع میشد که عصرها برگ های زرد را جارو میکردم؛ ما چشمک برگ های سبز را از روی شاخه ها یادمان مانده بود و حالا با احترام داشتیم بدرقه شان میکردیم بی اینکه صدای شکسته تر شدنشان شادمان کند.همسایه ی طبیعت بودیم آن وقت ها نه مثل حالا که فامیل دوریم.

مادر فرزندی

گریه میکنه یا شایدم بغض کرده و بداخلاقه. بغلش میکنم میگم منم یه روزی هم سن و سال حالای تو بودم و باقی ماجرا. 

بعد با هم به خاطره های گذشته من میخندیم و متوجه میشه نرسیدن بخش مهم ماجرا نیست؛ میخنده و میفهمه باید زندگی رو سرپا نگه داره :)

چیزهایی هست که نمیدانی*

داد میزد؛ رگ گردن و پیشانیش متورم شده بود. میگفت : هنوز فرق صورت جلسه و صورت وضعیت رو نمیدونه توقع داره ماهی سه تومن حقوق بگیره.

خواستم بگم حقوق رو بابت چیزهایی میخواد که میدونه؛ نه چیزهایی که نمیدونه.از صدای دادش ترسیدم، نگفتم.

*عنوان نام فیلمی از فردین صاحب الزمانی

آداب برده داری

دقیقا قوانین کار از نظر بعضی کارفرماها مساوی با آداب برداری هست حالا اینجا برده ها بنا به نیاز ارباب در این نقطه تاریخ، تحصیلکرده و صاحب مهارت و دانش هستن.برده های جهان مدرنیم خندان تر آراسته تر و خسته تر. 

زندگی روی محیط دایره

براده های داغ دستگاه تراشکاری روی دستهامون می پرید. استاد گفته بود بی دستکش کار کنید؛ یادم نیست چرا. پیچ را تراشیدیم از یک قطعه ی فلزی. بعد دیدم چقدر به قبلش شباهت ندارد؛ مثل من که از گذشته یک اسم و اسم خانوادگی دنبال خودم آوردم و دیگر هیچ.

سکوت حرف کمی نیست،عین سوگند است*

به خودم قول داده ام سکوت کنم؛ چندان که وقتی دستگاه گوارش اگر به سالی یک ماه امساک منظم محتاج است دستگاه تعقل به بیش ازین مقدار سکوت نیاز دارد. جایت خالی ست که بهم هشدار بدهی آرام بگیرم و یک گوشه بنشینم و ذره ی معلقی نباشم در فضا.

*عنوان از حمیدرضا برقعی

سرقت مدرن

کتاب را دانلود کردم بخوانم دانلود رایگان

گفت با دزدی کسی دانشمند نمیشه برو کتابخونه به امانت بگیر بخون!

نیاکان

پدربزرگم روزها کفش میدوخته شبها اما میخوانده و ساز میزده؛ بابا میگفت همه دم غروب حجره ها را می بستند می آمدند خانه بعد از نماز ؛ شب نشینی خانه ی هم بودند. این طبع رفت و آمد هنوز در بابا هست. از یکی امشب دلخور شود صبح ببیندش به صورتش می خندد. با همین خلقیات دور هم جمع میشدند.

long distance

من داشتم از رابطه ای مراقبت میکردم که در ظاهر وجود نداشت اما چه کسی میتوانست کتمان کند من با او زندگی میکردم.