مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست*

با تعجب میگه: آخه چه طور میتونی همچین آدمی رو دوست داشته باشی؟

 چون میتونم بهش بدون مقدمه چینی راست بگم . باز میگه به نظرت چهره اش قشنگه؟ میگم نمیدونم تا حالا به صورتش دقت نکردم؛ میخنده میگه دیوونه ای میخندم چون میدونم درست میگه.

*سعدی

خطای دو امتیازی

گفت وقتی رفتی مطمئن بودم هیچ وقت برنمیگردی.

گفتم خودمم فکر میکردم برنمیگردم.

لبخند زد گفت چه خوب که دوتامون اشتباه کردیم.خوب شد برگشتی.

بر من به چشم کشته عشقت نظرکن*

پرسیدم: اوضاع چه طوره؟

دستی به موهای بچه که تو بغلش خوابیده بود کشید؛ لبخند زد و گفت ناراصی نیستم، گاهی که روزهای بد میرسه فکر میکنم کاش هنوز دوستم بود نه شوهرم؛ ولی تو روزهای خوبمون از راهی که اومدم راضی ترم.

*عنوان از فاضل نظری

انسان در جستجوی معنا*

فکر میکنم سلسله سوالاتی وجود داره که پیش از این که تصمیم بگیریم فرزند داشته باشیم باید بهش جواب بدیم؛ مثل اینکه آیا ما میتونیم به زندگی یه انسان تازه وارد "معنا" بدیم؟
*عنوان نامِ کتابی از ویکتور فرانکل

همیشه دیر بودی

دیر رسیدن گاهی از هرگز نرسیدن بدتره؛ چه بسا در زندگی به ضرورت چیزی رو لازم داشتیم اما نداشتیم ؛ بعدتر که به دست آوردیم دیگه داشتنش ضرورتی نداشت!یاد گرفته بودیم در فقدان زندگی رو پیش ببریم.

کهریزک

خط یک مترو چند ایستگاه بعد از ایستگاه امام خمینی قطار روی زمین حرکت میکند و نور از پنجره ها به درون واگن می تابد.
خانه های نزدیک خط آهن هنوز شبیه گذشته هاست؛شبیه "شهر زیبا" ی فرهادی. فقر بدون آرایش ؛ زبر و زمخت...قطار روشن میشود و شهر تاریک

آیا ما والدین مناسبی برای بچه های امروز هستیم؟

این سوال هیچ ربطی به شرایط تاهل یا فرزند داشتن ما ندارد.
اینکه برای بچه های امروزی با این سطح از ارتباطات و آگاهی والدین توانمند و مناسبی هستیم یا میتوانیم باشیم؟
والد بودن شبیه ورزش قهرمانی ست به گمانم؛ نمیشود از وقتی فرزندمان متولد میشود شروع کنیم و موفق شویم؛ باید از پیش تر تلاش مستمر و منظم داشته باشیم.

شلیک اول

اغلب آدمها معاشرت را با سوالهایی شروع میکنند که نقطه قوت خودشان است.

مثلا وقتی یکی مهم ترین نقطه قوتش شغلش باشد از شما درباره ی شغلتان میپرسد تا فضا را برای توضیحات خودش مهیا کند. سوال های اول دقیقا نشان میدهد فرد مقابل شما به چه چیز درباره خودش می بالد؛ صنف فعالیتش؛ جایگاه علمی؛ سطح مالی یا .... .

راه های مسدود

به ندرت کنار هم احساس امنیت میکنم چون عادت کردیم همه چیز را درباره ی هم بدانیم‌. چرا بلد نیستیم بدون بازجویی مسالمت آمیز معاشرت کنیم؟ مگر میشود تفتیش منجر به صمیمیت میشود؟ من که این طور فکر نمیکنم!

برهان خلف

بیست و چند نفر بودیم. نشستیم اسم و فامیل بازی کردیم. نام غذا از "پ" نوشته بود:پسته!
از ما اصرار که پسته غذا نیست؛ گفت غذای خودمه دلم میخواد پسته بخورم؛ از غذا هم مقوی تر و سالم تره! همه انقدر خندیدیم که بازی ادامه پیدا نکرد.از آن شب در ذهنم مانده که درست گفتن با به جا گفتن فرق زیادی داره.