ارادتمندیم حاجی

خونه شون بودم.سرکار بود. گفت بمون تا بیام. 

گفتم دیره آقا؛ اجازه بدین بعد همدیگه رو ببینیم.

رسید دید نیستم پیام داد تو نامردترین خواهرخانوم دنیایی و خانوم ترینش...نمی بخشمت که رفتی. همه ی کوچه رو تا خونه دویدم.

آخه تو چقدر خوبی پسر. با همه ی بدیهات خوبی. به قول خودش هیچ کس قدر حاج علی رو نمیدونه :) 

 

دنبال یکی گشتم بتونم تحملش کنم!

بعد از جلسات مشاوره با دکترهای متعدد یک دندانپزشک پیدا کردم که میتونم برای ارتودنسی بهش مراجعه کنم و در واقع برای مدتی تحملش کنم! برادرجان گفت فاطمه ما چرا انقدر گشتیم دکتر دیدیم؟ همه شون تخصصشون ازتودنسی بود چه فرقی داشت! گفتم ببین عزیزم وقتی من قراره هر ماه یک ساعت صورت آقای دکتر رو پونزده سانتی صورتم تحمل کنم باید حس چندشی بهش نداشته باشم. به بقیه جز این دکتر جدی حس مزخرفی داشتم. خندید گفت واقعا راضی نبودم با این جزئیات هم بگی. قبول. قانع شدم 

صبر من رفته دگر بر باد از دل*

خانه هنرمندان داشتیم دوتایی گریه میکردیم؛ گفتم بعد از مامانم دیگه از دست دادن هیچ کس ترسناک نیست. کنارش که قدم میزدم دیدم دروغ گفتم. من میترسم یه روز منصوره زنده نباشه؛ هربار ریه ش ملتهب میشه میشینم گریه میکنم از ترس که خدایا سالم بمونه. مشاورها فی نفسه موجودات جذابی هستن. منصوره که از تمام جهان برای من جذاب تر هست چون کنارش هرگز خودم رو سانسور نکردم. امنیتی که کنارش احساس میکنم انقدر زیاده که هر آینه بیم آن هست از عشقش هلاک شوم! 

+ میاد اینجا رو میخونه میگه بوی وابستگی عاطفی میاد؛ دو هفته جلسات مشاوره ت رو کنسل میکنم:))

نوشدارو بعد از تمدید قرارداد سهراب

یک کارخونه حوالی پاکدشت و کارخونه ی دیگه ای نزدیک فرودگاه امام خمینی رزومه م رو قبول کرده. فرشید و سعید متفق میگن هر روز این همه راه رو بری و برگردی از خستگی می میری. واقعا چقدر خانواده امید بخشی دارم :)) همش میگن تو میتونی :/

شب غرق زیبایی میشه وقتی نگاهت میکنم*

شب که رسیدم فرشید کنار بابا خوابیده بود.

دلم میخواست تو خواب ببوسمشون

فکر کردم بیدار میشن گناه دارن 

صبح که داشت میرفت سرکار درونم پر از دلتنگی بود اما تمام احساسم فقط به این سه واژه تبدیل شد: خدا به همراهت.

 

مردان مریخی

من چه طوری بهش بگم کنسرت رفتن خوشحالم نمیکنه که ناسپاسی قلمداد نشه؟!

تو ایمان منی؛ دگرگون میشوی اما از دست نخواهی رفت

آدمها فکر میکنن جهان تمام چیزهایی هست که می بینند؟

چقدر به چشمهاشون اعتماد دارن. 

ایمانم به تو بیشتر از اعتمادم به چشمهام هست...

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه*

یه بحث شدید کردیم؛ هنوز از پیچ پاگرد آخر رد نشده بود که تماس گرفتم گفتم شرمنده ام صدام بلند بود. عذرمیخوام از حرفهای گزنده م.

گفت یعنی پشیمونی؟گفتم دروغ نگفتم ولی "هر راست نشاید گفت" . کاش نمیگفتم که دلخور نشی. خندید. برگشت بالا. زود از تو اتاقم یه عطر مردونه کادو کردم آوردم دودستی تقدیم کردم. یک سرباز پیروز بودم که سلاحش آشتی بود. 

من دختر مادر پدری هستم که بحثشون رو به کرات دیدم اما قهرشون رو هرگز ! میپرسیدم مامان چرا با بابا قهر نمیکنی؟ میگفت دلم تنگ میشه شوهرمه! تو چه میدونی پنجاه و چند سال رفاقت یعنی چی. آخرش همه ی شما که برید باز فقط شوهرم همه ی زندگیمه. به بابا میگفتم چرا قهر نمیکنید؟میگفت هر دعوایی مال شب قبله. یعنی فقط همون ساعت اعتبار داره نه حتی یک ساعت بعد.

جای برادری

امید پیام داده فاطمه،فاطمه،فاطمه...و کنارش نوشته با لحن کاظم آژانس شیشه ای بخون.

سعید چای ریخت در لیوان و دیدم گوشه لیوان لکه داره...لکه، امضای ظرف شستن فرشید بود نه یک کثیفی ناخوشایند...

 دوستتون دارم انقدر که هیچ کس برام جای شما نیست. زنده باشید 

Forrest run!*

به توصیه دکتر دارم تلاش میکنم صبح ها بدوم.

دویدن چقدر حال خوش و کودکانه ای بهم میده...