کاش سال ۱۳۲۰ بود. چادر گلدار سر میکردم با کاسه چینی گل سرخی که پر از آش رشته نذری بود و روی آن را با پیازداغ و نعناداغ و کشک تزیین کرده بودم می آمدم در خانه شما. تو در را باز میکردی کاسه آش را می بردی و چند دقیقه بعد کاسه چینی را با چند شاخه نبات برمیگرداندی.
سال ۱۳۹۶ است . گل نذر کنم بیایم به دیدنت؟ :)
پسرجان! تو دیگه بزرگ شدی و وقت میذاری به من مشورت میدی کدوم پیشنهاد کاری رو بپذیرم یا به جای کیف و کفش زرشکی، صورتی بپوشم.درباره مدل بستن روسریم نظر میدی. من خوشبختم که هم برات لالایی خوندم هم انقدر ادامه پیدا کردم که برام بزنی زیر آواز :)
بیست سی سال کافیه برای تا هرکس خامی رو ترک کنه حتی اگر به پختگی نرسه اما هر آدمی در یکسری موارد غیرقابل تغییره . میگه راحتت کنم فاطمه هرکس تو یه چیزایی ناپزه؛ میگم درسته منم درباره خودم میدونم....میگه نه! اونهایی که میدونی مواردی هست که داری پخته میشی و تغییر حس میکنی. درباره بخش تغییر ناپذیر خودتم خبر نداری از خودت. فقط اونهایی که لحظاتی به خاطر نفهمیدنت اذیت شدن میدونن؛ فقط نزدیکانت.
آدم ها رو با علاقه و محبت و توجه نکشید. اجازه بدین نفس بکشن. غرقشون نکنین؛ بگذارید شنا کردن یاد بگیرن.
شبی که به دنیا اومدی یادمه. بابا با بیمارستان تماس گرفت گفت نخوابی بچه از دستت بیفته! کفش و جوراب هامو در آوردم پاهام رو گذاشتم زمین که خواب از سرم بپره.الان با لباس مدرسه که می بینمت سنم یه معنی تازه برام پیدا میکنه.