جمعیتِ شادِ یک نفری

حالم با خودم خوبه. خیلی خوب 

و این دستاورد باارزشی هست که در ۳۳ سالگی بهش رسیدم.

بهشتی

ده روز پیش از خواب بیدار شدم و به یکباره شادی منو بغل کرد؛ چهارشنبه ی قبل بود.

چه ساده زندگی تغییر میکنه و چه سرسختیم ما که تاب میاریم تا به روزهای تغییر برسیم.

زیستن در کالبد تازه

دارم دنبال کار جدید میگردم و از همیشه خوشحالترم.

بعد از سالها بالاخره رسیدم. بالاخره شد.

نترس از اشتباه

تو شیرین ترین تلخی زندگی منی؛ خواستنی ترین سختی و دلپذیرترین جنگِ جهانم. 

حواسم هست بی تابی نکنم؛ در عشق تاب آوردن همه چیز است.

سونامی

من با تواضع و گذشت اشتباه و نابه جا یه خودشیفته ی حق به جانب خلق کردم. 

الان با خودم که منشااثر هستم و با معلول این هنرنمایی که خودش رو کامل میدونه و جهانی رو ناقص؛ چه کنم؟! 

ارزنِ دانه درشت

الان؟ سیل چیزایی داره منو می بره که زیرسیبیلی رد کردم‌.

میدونی دارم از چی حرف میزنم؟ از جزئیاتی که نادیده میگیریم و بعد متوجه میشیم نشانه بودن. 

عقوبت آدمی که نشانه ها رو نادیده بگیره، سخت و شدید خواهد بود.

پر از زندگی

سال جدید همه ی تلاشم رو میکنم که پرقدرت تر زندگی کنم و از خطاکردن نترسم.

امسال، سال سخت و خوبی بود. کلی اشتباه کردم که باعث شد کلی چیزتازه یادبگیرم. 

امیدوارم جرئت کنم در سال پیش رو آدم جسورتر و شجاع تری باشم.

به نظر شما چه باید کرد که گذشته در حال و آینده تکرار نشود؟

به گذشته بازنگشتن؛ صرفا برنگشتن به آدم‌های گذشته نیست.

اجتناب از افتادن در لوپ معیوب تله های روانی و عقده هایی که در خودمان سراغ داریم؛ منجر به بازنگشتن به گذشته و تکرار نشدنِ آن می شود.

یادم باشه شخصی سازی نکنم

یه اتفاق جالبی افتاد این چند روز که نوشتنش خالی از لطف نیست؛ 

نماینده ی یکی از ادارات همکار همه ی توانش رو گذاشته بود کار ما انجام بشه و به نظر من این سطح همکاری و پیگیری عجیب می رسید؛ تا اونجا که کلی داستان بافتم در ذهنم. وسط حلاجی  کردن و تحلیل افکارم یادم جمله ی محمدرضا شعبانعلی افتادم: افرادی که عزت نفس پایینی دارن همه چیز رو شخصی سازی میکنن! 

ایشون داشت به شرکت ما کمک می‌کرد؛ نه به من! 

گاهی وقتها نیاز داریم تلنگری ما رو در زاویه درستی نسبت به وقایع قرار بده.

مدیرکل روان انسان ناخودآگاه هست؛ جانشین فرماندهی ناخودآگاه؛ عقده ها

گل و هدیه های روز مهندس یکجا با یه جمله ی به زعم خودم "ملیح" استاتوس کردم‌. بعد با خودم فکر کردم من که در ذهنم این رفتارها رو در دیگران شماتت میکردم و نکوهیده و مذموم میدونستم چرا پس...؟! 

با خودم بخوام روراست باشم دیشب تا حالا کلی فکر کردم این نشانه ی چه عقده ای در من بوده که عیان شده؟ درمانش چیه؟ راه حل ...

اینکه بگم دیگه مراقبم چنین کاری نکنم قطعا درمان نیست؛ مسکن و راه حل موقت هست.