۷۳ مطلب در آبان ۱۳۹۸ ثبت شده است

و خداوند آغوش را آفرید

دیروز یکباره سبحان 8 ساله گفت عمه اجازه میدی خیلی سفت بغلت کنم؟ گفتم برای چی؟ گفت گاهی ادم دلش یه طوری میشه که فقط اگر یکی رو بتونه بغل کنه حالش خوب میشه. بغلم کرد بعد گفت آخیش چقدر خوبه من هنوزم آدمهایی رو دارم که بغلشون کنم. ثخت بود هضم کنم این حرفها رو از سبحان

چرا حرف بزنیم

همه با کنجکاوی سوالهای خصوصی درباره ی زندگی فعلیم میپرسن و این باعث میشه سر حرف رو باز نکنم که مجال ارضای کنجکاوی به آدمها بدم.

میگفت آدم از نبود زنش یتیم میشه

پدر و مادر پدرم در قید حیات نبودند. مامان هروقت میرفت خونه مامان بزرگم دو سه روز بمونه بابا به من میگفت مامانت که نیست بچه یتیمم.

بابا اهل ابراز احساسات کلامی و پرحرفی نبود اما با هیچ کس هم اندازه مامان حرف نمیزد. بزرگ تر شدم و فهمیدم آدم برای کسی که دوستش داره همیشه حرف داره. 

امیدِ جانم ز سفر باز آمد*

پشت مانتیتور آیفون که می دیدمش دلم پر از شوق میشد

چادر سفیدم برمیداشتم یا مانتو روسری مینداختم روی شانه و سرم و میدویدم به استقبال در راه پله ها...

به ندرت پیش می آمد در خانه منتظر باشم تا رسیدنش.

آدمها مگر چند ساعت از خانه دور می مانند. اما برگشتنش برگشتنِ "خانه" به "خانه" بود.

یک جور دیگر هستی

پاییز شده 

بادها میتونن بوسه های من رو به شما برسونن

گرمی آغوش شما رو به من

چقدر خوب که پاییز همه جا میوزه.

ظهر یک روز تعطیل

 گوشه ی چادرم خورد به کاسه اش و کثیف شد. امید گفت بیا جلوی ظرفشویی بایست؛ همونجا گوشه ی چادرم رو شست و رفتیم بیرون.

اهمیت ندادن رو یاد بگیر

در عمده موارد حواست باشه؛ بابت چیزی که هستی شرمنده نباش.

اگر شرمنده شدی کافیه لوکیشن رو تغییر بدی.

بعضی آدمها موجودیت یافتند که به دیگران شرم و عذاب وجدان تزریق کنند.

تلاش مذبوحانه

گفت چرا مشکی پوشیدی؟

گفتم بی دلیل

گفت خیالم راحت شد.

یعنی انقدر تلاش میکنم با بعضی ها حرف نزنم.

مهمان دوست

گفت بردم صافکاری ماشینم رو نشون دادم. سیصد و ده تومن میشه هزینه ش. 

گفتم آقا حالا هرچی که صافکار میگه که نباید بگید چشم.گوشه های قیمت رو بسابید؛ از اول و اخرش یه مبلغی تخفیف بگیرید...

گفت شما انگار خیلی راهتون به صافکاری می افته خانوم! 

گفتم طعنه تون رو نشنیده میگیرم.

تا آخر مکالمه خنده ش قطع نشد و الان دارم از حرص منفجر میشم.

دوست آن باشد که گیرد دستِ دوست؟ *

مصرع فوق را قبول ندارم.

گاهی هم دوست کسی ست که دست دوست را رها کند و به او فرصت رشد بدهد.